X
تبلیغات
مترسک

مترسک

حاصل عشق یک مترسک به کلاغ مرگ مزرعه است

سلام... سلامی از قلب شکسته... از قلبی دور افتاده همچون کبوتری سبکبال که

درآسمان عشق به پروازدرآمده است...

سلامی به بلندای آسمان و به زلال و خلوص چشمه ساران...

 سلامی به لطافت گرمای بهاری...

 سلامی همچو بوی خوش اشنایی...

 سلامی بر خواسته از دل و نشسته بر دل....

****

آینده ی مزرعه ای تباه است ....

که مترسک عاشقی ....شانه هایش را فرش بوسه برای.... قدم های یک کلاغ کند.....

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 18:15  توسط فاطمه و مریم  | 

مترسک

یک روز مرد مزرعه داری برای اینکه مزرعه اش از خیلی چیزها در امان بمونه تصمیم گرفت تا یک مترسک درست بکنه. دست به کار شد و شروع به ساختن یک مترسک کرد حتی برای اون دوتا چشم قشنگ هم گذاشت. بعد از تکمیل شدن مترسک اونو برداشت وتوی مزرعه اش گذاشت.مزرعه دار خوشحال از اینکه مزرعه اش کامل شده به خونه اش رفت.

 

فردای اون روز وقتی مزرعه دار امد تا سری به مزرعه اش بزنه مترسک سر جاش نبود حسابی اطراف رو گشت اما هیچ چیزی پیدا نکرد با ناراحتی و مایوس شدن از پیدا کردن اون تصمیم گرفت تا یکی دیگه درست کنه. اینبار هم یه مترسک مثل اون قبلی کامل و با دو تا چشم قشنگ درست کرد ودرست وسط مزرعه گذاشت پس از اون مزرعه دار به خونه اش برگشت اما...

 

صبح مزرعه دار مثل تمام روزهای قبل رفت تا یه سری به مزرعه اش بزنه وقتیکه به اونجا رسید باز هم همون اتفاق قبلی براش تکرار شد مترسک سر جاش نبود

 

یک روز مرد مزرعه داری برای اینکه مزرعه اش از خیلی چیزها در امان بمونه تصمیم گرفت تا یک مترسک درست بکنه. دست به کار شد و شروع به ساختن یک مترسک کرد حتی برای اون دوتا چشم قشنگ هم گذاشت. بعد از تکمیل شدن مترسک اونو برداشت وتوی مزرعه اش گذاشت.مزرعه دار خوشحال از اینکه مزرعه اش کامل شده به خونه اش رفت.

 

فردای اون روز وقتی مزرعه دار امد تا سری به مزرعه اش بزنه مترسک سر جاش نبود حسابی اطراف رو گشت اما هیچ چیزی پیدا نکرد با ناراحتی و مایوس شدن از پیدا کردن اون تصمیم گرفت تا یکی دیگه درست کنه. اینبار هم یه مترسک مثل اون قبلی کامل و با دو تا چشم قشنگ درست کرد ودرست وسط مزرعه گذاشت پس از اون مزرعه دار به خونه اش برگشت اما...

 

صبح مزرعه دار مثل تمام روزهای قبل رفت تا یه سری به مزرعه اش بزنه وقتیکه به اونجا رسید باز هم همون اتفاق قبلی براش تکرار شد مترسک سر جاش نبود بهت زده شروع کرد به گشتن اما هیچ اثری از مترسک و اینکه چه بلایی سرش امده پیدا نکرد.دیگه مزرعه دار حسابی کلافه شده بود و واقعا نمی دونست که چه اتفاقی برای مترسکها افتاده کسی اونارو برداشته اما... یا اصلا شاید خود مترسکها راه می افتند و می رند.همه جور فکری از سرش می گذشت در همین حال و هوا بود که مرد نابینایی رو دید که با عصاش از جاده کنار مزرعه در حال رفتن بود کنجکاو شد وبه طرفش رفت.بعد از سلام و احوالپرسی مختصر ازش پرسید:

 

با این وضعیتت داری کجا می ری چطور با این نابیناییت میتونی این همه راه رو بری و گم نشی ؟

 

مرد نابینا با کمی تبسم گفت: من هم مثل خود تو و بقیه ادمها هستم اما به اضافه این عصا که راهم رو پیدا می کنم .

 

مزرعه دار: اما واقعا چه جوری می تونی بدون چشم زندگی بکنی و ادامه بدی؟

 

مرد نابینا: من فقط چشم ندارم داشتن بینایی مهمه و خیلی خوب . اما همه چیز نیست وقتی چشم داشته باشی و درست از اون استفاده نکنی و یا هر چیزی که می بینی و در اطرافت هست برات بیش از حد طبیعی و عادی بشن چه فایده . انگار که اونها رو نمی بینی . مهمتر از همه اینها اینه که اگه من چشم سر ندارم عوضش خیلی چیزهای دیگه دارم که می تونم از اونها استفاده کنم.

 

مزرعه دارکه تو فکر رفته بود گفت: آره شاید حرفت درست باشه. و بعد با مرد نابینا خداحافظی کرد .مزرعه دار با خودش کمی فکر کرد و دوباره تصمیم گرفت که یک مترسک بسازه مثل قبلی ها اما اینبار بدون چشم...

 

روز بعد وقتی مزرعه دار مثل گذشته آمد تا یه سری به مزرعه اش بزنه . تو راه به حرفهای اون مرد نابینا فکر می کرد واین دفعه که به مزرعه رسید مترسک سر جاش بود نزدیک مترسک رفت و وقتی که خوب نگاه کرد دید که اون همون مترسک اولی هست که چشم هم داره . مزرعه دار با تعجب به اطرافش نگاه کرد و وقتی بیشتر و با دقت نگاه کرد دید که این مزرعه مزرعه خودش نیست و مال همسایه اش هست . اون متوجه شده که به دلیل شباهت زیاد اشتباهی مترسکها رو داخل یک مزرعه دیگه گذاشته بوده و اصلا اگه بیشتر به اطرافش توجه و دقت می کرده این اتفاق براش نمی افتاد.

 

 

 

 

ممنون می شم در مورد داستان اظهار نظر کنین..

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 17:38  توسط فاطمه  | 

اشتباه

عمری تمام جسم من از جنس کاه بود

 شب بود يا که روز برايم سياه بود

 کارم فرار دادن زاغان پير بود

 اما تمام سعی و تلاشم تباه بود

 در کشتزار دهکده هر روز گوش من

 لبريز از کنايه و از قاه قاه بود

 قلبم ولی صبور چرا؟ چون که شانه ام

هرشب برای شب پره ها تکيه گاه بود

هی پيرمرد! حرف مرا گوش می کنی؟

 گفتم تو را که ساختنم اشتباه بود...





+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 16:42  توسط مریم  | 

مترسک


یک بار به مترسکی گفتم «لابد از ایستادن در این دشتِ خلوت خسته شده‌ای؟» گفت

«لذتِ ترساندن عمیق و پایدار است، من از آن خسته نمی‌شوم.»


دَمی اندیشیدم و گفتم «درست است؛ چون‌که من هم مزة این لذت را چشیده‌ام.»


گفت «فقط کسانی که تن‌شان از کاه پر شده باشد این لذت را می‌شناسند.»


آنگاه من از پیشِ او رفتم، و ندانستم که منظورش ستایش از من بود یا خوار کردنِ من.


یک سال گذشت و در این مدت مترسک فیلسوف شد.


هنگامی که باز از کنارِ او می‌گذشتم دیدم دو کلاغ دارند زیرِ کلاهش لانه می‌سازند.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 13:5  توسط فاطمه  | 

مترسک هم نمی داند

مترسک هم نمیداند...

میدود مترسک......


......... با پاهای چوبی ......

...........تا بی نشان ترین افق آرزوهای بی نشان....


...و میبازد مترسک......


............... تخته نرد زندگی را ...


...و میشناسد .......

...............تارو پود سرد نیستی را..........

.............................. در دخمه های بی کسی...

....و میفهمد..........

................... شب را .......

.......................به خوبی مرد شبگرد پس کوچه های تنهایی...

...و میداند مترسک .......

.........که دیگر نخواهد شنید..

...................ملودی غمگسار عشق را....

..................................از نی لبک کودک نوپای سرنوشت....

...و نمیدانست..........

......... روزی شاید..........

............تصنیف زیبای دل ارامی........

.............................دل کاهیش را به آهی تلخ بر آرد....


............................................تلخ گونه رنگ بی رنگ رسوایی.........

....مترسک نمیدانست......

...که نمیداند.....

............مترسک هیچ نمی داند......

اما این را خوب میداند ......

................که چقدر دلبسته ی ........

..............................آن شقایق داغدیده ای است .........

................................................که در مزرعه ی دلش روییده....

..گرچه سالهاست ......

..........در انتظار دست نوازشگر مترسک .........

........................................گل وجودش به داغ نشسته........

..افسوس.......

...........او هم نمیداند .......

..............................دستهای خشکیده مترسک ...........

.............................................تنها..........

.........................................تکیه گاه پرندگان شباویز مهاجر است...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390ساعت 12:0  توسط فاطمه  |